حاجى زين العابدين مراغه اى

85

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

به كف بگذاريم . عزت و شرف ملى ما در خارج همان است . » گفت : « بابا ! اين‌ها چه خيال است ؟ خبر نداريد . حاجى محمد باقر « كرك يراق » سه چهار بار به خاك روس و نمسه سفر كرد . در هر سفر ، سى چهل قطعه نشان از درجات مختلفه ، با فرامين سفيد مهر با خود برد . در خاك روس خود ديدم ، از يك هزار منات تا ششصد منات مىفروخت . مبالغى مداخل كرد . » گفتم : « مگر اين را پادشاه مملكت نمىداند ؟ » گفت : « آن بيچاره چه خبر دارد ؟ آن را چنان به خود مشغول كرده‌اند كه سر از پاى نمىشناسد . اين‌ها را وزير خارجه و صدر اعظم دست يكى كرده مىفروشند . » در اين‌جا خوددارى نتوانستم كرد . به هاىهاى گريه‌ام گرفت . به خاطرم آمد دو بيت ترانه كه يكى از غيرتمندان ملت در حق وطن سروده ، چون خالى از مناسبت نبود در اين‌جا مىنويسم : وطن ، بهشت برينم ! به رنگ و بوى تو نيست * هواى خاطر من جز طواف كوى تو نيست الهى ! آن‌كه در ايام بىكله بادا ! * سرى كه در پى تزييد آبروى تو نيست الخ . آرى ، خداى خوار و بىمقدار كند كسانى را كه با همهء اقتدار به حفظ اين‌گونه شئون دولت و ملت نپرداختند و قدر بلند وطن و ملت ما را پست نمودند . پس به ساعت نگاه كرده ديدم شب از نيمه گذشته . گفتم : « ما را مرخص كنيد برويم ! اما دور نيست كه در راه پوليسان [ پليسان ] بگيرند . » گفت : « آدم من همراه است . همه او را مىشناسند . » صدا كرد : « غلامعلى فانوس حاضر كنيد ! » غلامعلى همان آشپز پير و كثيف است - كه ذكرش گذشته بود . ديدم فانوس را روشن كرده قمه‌اى هم به كمر بسته ، گويى جوانى از سر گرفته . ما را آورد تا دم كاروانسرا . در را زديم . باز كردند . دو قران به غلامعلى انعام دادم ، گفت : « خدا به خان عمر بدهد ! » گفتم : « بابا جان من خان نيستم ! » گفت : « واى ! مملكت طهران نان بدين ارزانى ، تا حالا خان نشدى ، پس كى خواهى شد ؟ » خنديدم . او رفت ما هم به منزل آمده خوابيديم . صبح ، برخاسته پس از اداى نماز و خوردن چاى پاره‌اى خيالات خاطرم را مشوش